بهتر از یـاد تـو در عـالم نـباشـد یـار من
از تو ممنونم که هستی هر کجا غمخوار من
تـا گـره افـتد بـه کـارم می بـرم نام تو را
میگـشایـد نـام دلـجویَت گـره از کـار من
تـا دل غمدیدهام از قـیـد غـم گـردد رها
پـا بـنـه یک لحظه هم بـر دیدة خونبار من
تـا دو چـشم مـن شود روشن بروی ماه تو
لطف کـن دستی بکش بـر دیـدگان تار من
ای تـو در دنـیـا تـمام هستی و در آخـرت
کـوثـر و طـوبـی و بـاغ جَـنّت و اَنـهـار من
ای مُغیثِ شیعیان یـا مـهدی صاحب زمان
رحـم کن یا بن الحسن بر این دل بیمار

دیگر ، قرار بی تو ماندن نیست با ما
کی می شود به رؤیت ، چشم یاران ؟
نه من ، که پیش نگاهت ، جهان به خاک افتد
زمین به سجده درآید ، زمان به خاک افتد
دگر تحمل درد فراق ، ممکن نیست
کجاست مرهم این زخم ؛ زخم کاری ما ؟
آقا ! کدام جمعه ، دلت سبز می شود ؟
خون شد دلم ز درد و به درمان نمی رسد
در نگاهش ، ترنمی سبز است
آن که با شوق و شور می آید
دور از چراغ چشم تو ، ما ، مانده ایم و باز
وامانده ، در تداوم این امتداد ها
الا ! ای آفتاب آشنایی !
چنین در پشت ابر غم ، چه پایی ؟
یک فصل ، مانده تا به طلوع نگاه تو
یک فصل مانده است به فرخنده فالی ام
من چنان در دیدنت محوم ، که پندارم
مگر در دیدار با من ، دیر خواهد کرد
داغ هزاران بوسه ، روییده است بردار
شرط نخست عشقبازی ، سر به داریست
تو ، همان جلوه مهری ، که در آفاق وجود
هیچ سر نیست که در آن ، همه سودی تو نیست
تنها گواه پرسه ام در جست و جوی آخرین موعود
از کوچه آیینه ، تا بن بست حیرت ، سیه من بود
دست هایت ، ضریح تمناست
ای فردا !! که روح تو ، با ماست
تو از تبار بهاری ، چگونه بی تو بمانم ؟
شمیم عاطفه داری ، چگونه بی تو بمانم ؟
من در پی امر تو ، دما دم
آماده رزم کافرانم
مهین شهر شعبان بود ارمغان
که شد منتخب ، از شهور جهان
نسیم صبح فروردین عنبر سود می آید
شمیم دلپذیر نافه ، بوی عود می آید
در انتظار مانده ام ... آقا ! چه می شود
در کوچه های شهر بپیچد ، صدای تو ؟